|
شاعر
|
مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
دریا،همه صدا
شب،گیج در تلاطم امواج.
رو می کند به ساحل و در چشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ می کند.
انگار
هی می زند که:مرد کجا مروی، کجا؟
و مرد می رود به ره خویش.
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد برمن:مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش میراند.
سر گزشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
بی حرف مرده است
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سر مست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
به سراغ من،اگرمی آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهای هواپر قاصدهایی است
که خبر می آورند ازگل واشده دورترین بوته ی خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران سواران
به سر تپه معراج شقایق رفتند
زیر بار فلک نرفتم لیک بارعشق توچون کمانم کرد
ضعف چون اه سینه مظلوم دگر از هر نظر نهانم کرد
نیست باقی جزاستخوان غم عشق عاقبت صاحب استخوانم کرد
به تصور نیارم انچه که آن به تصور نیاید آنم کرد
دست پرورده مرا گیتی دست دستی بلای جانم کرد
دل چون موم نرم من به توای سنگ دل باز مهربانم کرد
بسکه بدین بود دل از چشمم بدو چشمم که بدگمانم کرد
یار بد داد امتحان صد بار با وجودی که امتحانم کرد
نیست عارف به ازسکوت به من آنچه میخواست دل زبانم کرد
به امید انکه شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که زجان ما بگردان ره افت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازداین نوا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام اشنایی بنوازد اشنا را
زنوای مرغ یا حق بشنو که دردل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا